تبليغاتX
باران
باران

 

"باران می آمد و روی شیروانی ترانه مینواخت: ترانه ای که اگه آدم اون رو شب در امن آغوش او گوش کنه زیباترین ترانه ی دنیاست. بارون دوست نداره کسی تنها ترانه ش رو گوش بده."*

 بارون که میاد، دلم می خواد راه بیفتم برم، تا آخر دنیا؛ تا ارتفاع 2000متری؛ یه جایی که بارون برا رسیدن به صورتت مسافت کم تری رو طی کرده باشه. یه جایی که بشه بگی خداحافظ، فرقی نمی کنه گری کوپر باشه یا هر کس دیگه. فقط باید بگی و بزنی به رفتن و سلام بدی فقط به بارون.

 

 *خداحافظ گری کوپر-رومن گاری.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط باران |

Often economics cast the production possibilities frontier in terms of guns & butter. A country is counfronted with 2 choices: it can produce only civilian goods or only military goods. the more guns it produses, the less butter and, of course vicce versa.

 

 اون اول ها که ترم اولی بودیم و تازه "اقتصاد خوان" شده بودیم، یکی از اولین سوال هایی که ازمون پرسیدن، این بود که " اگه قرار باشه یک کشور منابعش رو بین کالاهای نظامی مثل اسلحه و کالاهای غیر نظامی مثل کره تقسیم کنه، چه فاکتورهایی رو باید در نظر بگیره و چه جوری تولید کنه، که وضع مردمش بهتر از این که هست بشه."

اون وقتا این مثال برامون شده بود مثل شنیدن در مورد کره شمالی و عراق که دوتا نمونه بودن، از کشورهایی که military براشون ترجیح داشت به civilian.

من هیچ وقت دولت عراق رو دوست نداشتم؛ که در بهترین حالت دیکتاتوری بود و این لغت حتا اسمشم تنم رو میلرزونه چه برسه به اینکه بخوام بهش فکر کنم!

من هیچ وقت دلم نمی خواست توجیه اقتصادی داشته باشم برای این قضیه. من  حسم بهم می گفت کدوم یکی رو ترجیح می دم!

من همیشه متنفر بودم از شهرهایی که توش نظامی ها بیشتر از مردم عادی به چشم میان. همیشه  می ترسیدم از شهر هایی که توش نظامی ها رژه برن و لبخند بزنن!!

همیشه می ترسیدم از هر فیلمی که درباره هیتلر از تلویزیون نشون میدادن. یک بار که داشتن صحنه های دادگاه نظامی دولت نازی رو وسط اون سریال کذایی " مدار صفر درجه" پخش می کردن از شدت ترس اشک هام بدون اختیار جاری شده بود.

 

اما تهران همیشه برام شهر دوست داشتنی خودم بود! برای من، تهران، شهری که توی بیمارستان پاسارگادش چشم باز کردم و از تجریش تا خود راه آهن به تعداد تمام درختای خیابون ولیعصرش لحظه های شیرین رو تجربه کردم، شهر دوست داشتنی خودم بود.

حالا ببین به چه روزی افتاده این شهر که هر روز صبح، نظامی ها توی خیابون هاش، با چهره های عبوس قدم می زنند.

صدای نفس هاشون نفسم رو تنگ می کنه و هر قدمی که بر میدارن منو یک گام به عقب می رونه... ببین چی بر سر شهر من اومده که مدت هاست برای قدم زدن هم رغبت نکردم بیرون برم، چه برسه به پیاده روی های ساعتی و خوش بودن!

ببین چی داره به سرمون میاد که هر روز هزار ساعت دارم به عقب میرم و خودم نمی دونم تا کجای زمان این پرتاب شدن قراره ادامه داشته باشه.

شاید به قول مهندس اینا باید هرچی پل مونده رو شکست و کوله بارو بست و هیچ چی رو ندید و ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط باران |

شکوفه های انار اولین لبخند را که می زنند، دلم قنج می رود برای دانه های قرمز، توی کاسه ی بلور...

هوا که بوی پاییز را می رساند، بی قرار می شوم!

 

نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته

                                          نبودت مثل کبریت و

                                            دلم انبار باروته...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط باران |
امروز صبح نزدیکای میدان یوسف آباد پشت چراغ عابر ایستاده بودم که یهو دیدم آقا موشه جلوم وایساده!!موشه هم که موش نبود. ماشششاللا دو برابر من قد داشت. هی پیشتش کردم؛ انگار نه انگار!! تا حالا فقط گربه ها آدم حسابمون نی کردن! موشا هم اضافه شدن بهشون...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط باران |

از همون وقت ها که بچه بودیم و چپ و راست همه می پرسیدن: "کوچولو؛ بزرگ شدی می خوای چی کاره شی؟!" من همیشه فقط می دونستم که چی کاره نمی خوام بشم. هر کاری رو دوست داشتم اعم از گل فروشی، کتاب فروشی، آهنگری، دزد دریایی،مکانیکی و خیلی چیزای دیگه. فقط تو دار دنیا از دو تا کار بد جوری بدم میومد. یکیش دندون پزشکی بود. دومیشم کارمندی بانک! از کارش، محیطش، آدمایی که توش رفت و آمد دارن، از زیادی به پولای کثیف دست زدن از همه چیزش متنتفر بودم!

پارسال دقیقا همین وقتا بود که مدرکم رو گرفتم و صاف بردم گذاشتمش رو میز رییس امور کارکنان بانک اقتصاد نوین!!! میگن هر چی بدت بیاد سرت میاد.

تو این مدت با بانک های دولتی هم زیاد مجبور بودیم کار کنیم. مخصوصا برا چکای کلر. خب کاملا طبیعیه که نسبت به بانک های دولتی همون حس بچگیا رو دارم. محیطش دیوانه کننده ست. امروز برای یکی از کارای بابام رفته بودم  صادرات.بابا با کارت صادرات صد و بیست هزار تمن از  خودپرداز صادرات  برداشت کرده ولی دستگاه بهش پول نداده. تو این حالت پول به طور اتوماتیک میره توی کاست ریجکت و تراکنش 48 ساعت بعد انجام می شه و پول به حساب بر میگرده که بر نگشته!رییس می گفت ما اختلاف نداریم!!! خب این یعنی تراکنش همون موقع انجام شده و اشکال سخت افزاری دستگاه باعث شده پول نده که باید آخر وقت اون شعبه صندوقش این مقدار پول رو اضافه بیاره. اختلاف نداریم یعنی پوله غیب شده این وسط! همین! حتا حاضر نبود توضیح بده. یعنی توضیحی نداشت.از عصبانیت داشتم منفجر می شدم! من اصلا از اون رییس شعبه ی نا محترم انتظار احترام به خاطر مشتری بودن نداشتم! حرفم این بود که بابا جون من آآدمم!!! و تو وظیفته برای حقوق انسانی من ارزش قائل باشی! بابا از خیر پولش گذشت ولی من هنوز عصبانیم.

توی نگاه اول فکر کردم این رفتار اصلا دور از انتظار نیست برای کارمند جزء دولتی که رییسش در خوش بینانه ترین حالت مثل لات ها حرف می زنه با اون لبخندهای کریهش که منو یاد پیرمرد خنزرپبزریه بوف کور میندازه! این بانک هم یک قطره توی دریای شرکت های دولتیه که توش شایسته سالاری هیچ مفهومی نداره و خب با این شرایط طبیعیه که اوضاع و احوالمون این باشه. فساد، مثل یک درخت کهنه ریشه دوونده تو تموم سوراخ سمبه های این مملکت.

ولی فک کنم یه مقدار بی انصافی باشه که بگیم این درخته تو این چهار سال کاشته شده و بزرگ شده و ریشه داده و شده اینی که الان هست!!خرده فرهنگایی که طی زمان به وجود اومده و شکل گرفته و جا خوش کرده تو رفتار این مردم ریشه هاش رو توی تاریخ دوونده. کار از پایه خرابه و تو این چهار سالم که خدا قوت داده و هی کود ریختن پای این درخته.

اما از عجایب روزگار من وقتی رفتم توی شعبه و شروع کردم به کار دیدم اونجورام که فکر می کردم غیر قابل تحمل نیست! بانک ما به عنوان یک شرکت خصوصی خیلی خوب سرویس می داد به مشتریاش. ما تا کمر جلوشون دوللا می شدیم و کافی بود یکیشون به هر دلیل حتا مسخره ای از ما شاکی می بود! کارمون میافتاد دست کرام الکاتبین.

 حالا اینجا چیزی که برای من پارادوکس ایجاد کرده رفتار بعضی از مشتریاست که رسمن ایرادای نامعقول می گرفتن که فک کنم باید گفت خلایق هر چه لایق. همون بهتر که برن با (به قول آقای رضاقلی)دولت فخیمه ی جمهوری کار کنن.

چیزی که اینجا برای من خیلی مهمه، اینه که من به عنوان یک شهروند، به عنوان یک آدمی که تو شکل گیری شخصیتش جامعه و رفتاراش اثرهای غیر قابل انکار دارن، کجای این سیستم قرار دارم؟! این جامعه و این همه رفتار نادرست تا حالا چه قدر تونسته تو ضمیر ناخوآگاه من موثر باشه؟!

خسته شدم! از زندگی با این حجم عظیم تنفر خسته شدم.

 

پ.ن.

 

پنهان نگاه داشتن اوضاع از دنیای خارج امری حیاتی بود. خرابی آسیاب بادی آدم ها را گستاخ کرده بود و دروغ های تازه ای راجع به قلعه حیوانات رواج می دادند. بار دیگر شایع شده بود حیوانات ا ز قحطی و ناخوشی در شرف مرگند.

ناپلئون که به خوبی از نتایج بد برملا شدن کمبود آذوقه آگاه بود به فکر افتاد از آقای ویمپر استفاده کند و اخباری که شایعات را خنثی می کند منتشر کند.

حیوانات تا این تاریخ با آقای ویمپر که هفته ای یک بار به قلعه ی حیوانات می آمد تقریبا تماسی نداشتند. ولی حالا چندتایی که اکثرشان گوسفند بودند انتخاب شدند که به تصادف به گوش آقای ویمپر برسانند که میزان جیره افزایش یافته. به علاوه ناپلئون دستور داد پیت های خالی آذوقه را تا نزدیک لبه با شن پر کنند و روی آن را با تتمه آذوقه بپوشانند. در موقعیت مناسبی ویمپر را به انبار برده و آذوقه را به رخش کشیدند.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط باران |

دستت را بمن بده؛ بیا آرام کنار من بنشین و بگذار بازی را شروع کنیم. درست مثل آن وقت ها که بچه بودیم و زنده بودیم و سرخوشانه لحظه های زندگی را نفس می کشیدیم.

دستت را به من بده؛ بیا آرام کنار من بنشین و بگذار خوب نگاهت کنم. توی نگاهت هنوز یک چیزی مثل همان وقت هاست وقتی که می خندیدی.

دستت را بمن بده؛ بگذار بگذریم برای لحظه ای هم که شده از این همه چیز هایی که عوض شده اند. من دلم چشمهای کودکی تو را می خواهد. من نگاهم هنوز خنده ی چشمان تو را می جوید. چشم هایی که وقتی می خندید، انگار توی دنیا اتفاق بزرگی افتاده بود.

بگذار بگذریم از این همه بزرگی. بیا آرام کنار من بنشین و بگذار برای یک لحظه کوچک شوی مثل من...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط باران |
جان آدم تازه می شود با شنیدن صدای قدم هاش که آهسته و آرام، همنوای سمفونی سکوت نیمه شب می شود و دیوار صوت را بدون آنکه حس کنی فرو می ریزد و بر روح و قلبت باریدن را آغاز میکند.

گفته اند: " حرکت؛ محسوسی است به کمک عقل و یا معقولی است به کمک حس"

در حرکت سیلان و گذر هست و جان هستی شاید در همین کلام است که هیچ چیز پایدار نیست.

نیمه شب را دنیای دیگریست و باران، وقتی حرکت را از آسمان شروع می کند، هزار دنیای دیگر انگار یکسر در وجود تو تبلور میابد.

دنیای تابیدن زیبای حادثه ی رنگ ها.

دنیای حرکت شورانگیز برگ.

دنیای طلوع درخشان پاییز.

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد-

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

ا.بامداد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط باران |

امروز صبح رفتم دندون پزشکی. مثل همیشه! با همون صداها. با همون بوها و مزه ها. با همون کیفیت!

به عصب رسیده. بایدعصب کشی بشه, پر بشه, روکش بشه... مخ منم خل بشه وسط ماه رمضون!

اولش که منو یاد پارسال انداخت این آقای دکتر که رفته بودم پیشش و با همون اولین تزریق بی حس کننده حالم بهم خورد! می گفت آقای موسوی(برادرم) زیادی لوست کرده. کلی خجالت کشیدم!بعدشم از بانک و کار و بار پرسید که گفتم استعفا دادم!! و مثل همه اونای دیگه که می شنون این خبرو کلی تعجب کرد.

بعد از دندون پزشکی هم با همون حال نزار رفتم نشر چشمه. یه کتاب گرفتم که آخر بامزه ست. البته فقط چند صفحه شو خوندم." روزنامه حزب خران, مدیر: کله خر, خردبیر: کره خر" نکته جالب اینجاست که من کلی روزنامه های بعد از مشروطه رو زیر و رو کرده بودم یه زمانی. باباشمل هم از همون جاها درومد. ولی درمورد این یکی هیچ چی نشنیده بودم!

پول کتابارو که می خواستم بدم خانومه پیشنهاد داد با پس اندازی که اونجا دارم  بگیرمشون. کلا یادم رفته بود این قضیه کلوب نشر چشمه و اینا رو. هر سه تا کتابی که گرفتمو بهم مجانی داد!! آفرین به نشر چشمه که دل ما را شاد کرد در این ماه مبارک.

چه قد داره خوش می گذره ماه رمضون. خوشم میاد مقاومت کردن در برابر این وابستگی بد جور به خوردن رو. کلا زنده باد هر راهی که می رسه به کم شدن وابستگی به هر چی. فک کنم تنها پدیده ایه تو اسلام این روزه گرفتن که اینقدر دوسش دارم! به یه عالمه دلیل...مخصوصا خوش مزه های افطار! امسالم فقط من تنها روزه می گیرم.

and because it was  missing a oiece
it could not roll very fast
so it would stop
to talk a worm
or smell a flower

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط باران |
نمودند و ربودند

                   آه

چه تصویری! چه خوابی بود!

شبی اما شب شب ها

شب پر ماه.

و من رخشنده تر از خواب های اختران بودم

زمانی بر زمین - این یادم ست - اما

من آیا راستی بر دوش او باری گران بودم؟

زمانی بر زمین اما به یادم هست

که آن شب گاه من انگار جزیی از مکان بودم.

نمودد و ربودند

                      آه

پریشان یادم آید تکه های محوی از تصویر

بدان سان کز جوانی یادش آید پیر.

بیادم هست کز آن راهی که رفتم هیچ دیگر برنگردیدم

شب مهتابی و گلگشت تنهایی...

 

و باران نرم نرم از خیمه های روشن مهتاب میبارید.

و زیر گام هایم خش خش خشک خزان تر می شد و خاموش.

 و من پر شور و بی هیچ از شگفتیباز:

-"ببار ای روشنای پاک

فرو ریز ای نخستین نم نم باران پاییزی

زلالت را بر این افتاده تر از خاک."

و خود را مثل موجی از هوا

            یا قطره ای باران

و شاید تکه ای از کوه از شب از فضا احساس می کردم.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط باران |
مطلوبیت نهایی تنهایی هم مثل هر کالای ضروری دیگه ای بالاخره نزولی میشه!

خسته شدم از انواع نیمرو(با گوجه-بی گوجه-با سوسیس-بی سوسیس و ):

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط باران |
Blog Skin